احساس می کنم که باید از خودم یک گریزی بزنم پر از احساس کهنگی و فرسودگیم ؛ این خمودگی و در جا زدن بدجوری آزارم میده هوس یک موفقیت دارم هرچند کوچک ، باید کمی احساسم و تفکراتم رو گردگیری کنم ، یک خونه تکونی حسابی !!!! فکر کنم دارم هذیون میگم شما جدی نگیرید
بدون لحظه ای تفکر
همواره
پیرو بوده اند
همانند گوسفندان
به دنبال چوپانان
چوپانانی نا لایق!
حقیقت آفتابی بود
در پس ابرهای سیاه جهالت!
رفتی
و به خون سرخت
چه پیروزمندانه پوزخند زدند
نمیدانستند
که تو می توانستی
خنجری باشی در سینه سیاه شب
نفهمیدند
که تو میتوانستی
پلی باشی
فداکار
برای رسیدن به آزادی